ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

عصر کار

بنام  خدا       26/7/89  سعی کردم خودم و بزنم به خواب ولی بازم ساعت 5 نشده بیدار شدم  آه چقدر دلم می خواد بخوابم و یه روز چشمم باز کنم ببینم پیشمی عزیزم .   امروز ساعت 8 رسیدم مرکز و روزم و آغاز کردم . طبق معمول چند تا مصاحبه داشتم و بعدش پای کامپیوتر و گرفتن لینک هایی که آقای کلهر باعث و بانی اون شده بود و بعدش تحویل ترجمه به آقای جوادی و نیم ساعتی کل کل کردن با اون .  بعدش هم با بدجنسی آقای کلهر همراه آقای جوادی راهی حصار کرج شدیم تا در جلسه ء سخنرانی حضور داشته باشیم . البته به لطف آقای کلهر اینم تجربه ء خوبی بود چون وارد منطقه ء مطلقه ها شده بودم اما جالب بود دیدن آدمهایی که بیرون از دیدگاه و نگاههای نزدیک ما برای خودشون کسی هستند اما وقتی کنارشون قرار میگیری نقاط ضعف و قوت خودشون و نشون میدن و ساعت 45/4 بود که رسیدم خونه خسته و مونده حس هیچ کاری نبود  حالم از خودم هم بهم میخوره عزیزم . نمی دونم در چه حالی  حتماً داری برای خودت حال می کنی باشه امیدوارم پایان شبه . . .

خدایا مهربانا قادرا به من صبر و ایمان به عدالت تو را بده همچنان که عدالت را برایم اجرا کردی

خدایا آبرویم مریز که تو ستاری  به انتظارم پایان بده

-----------------------------------------

پاورقی : این روزهاست که صدایش با یکی دیگر در مرکز ازت در بیاد ! چرا که چهار چوب و باید و نیاید نداری !! و فراموش نموده ایی که تو هنوز مطلقه نیستی !

عصرکاری

بنام خدا    27/7/89    نمی دونم دیشب کی خوابم برد  ولی امروز زودتر از روز قبل بیدار میشم  صبح راهی مرکز شدم ( خدایا ترا سپاس ) ساعت 55/7 بود که رسیدم چند روزی هست که یه آقایی رو مدام تو اتوبوس می بینم  نگاه سنگینش رو حس می کنم  سعی می کنم نگاش نکنم  حوصله ء دغدغه ء جدیدی رو ندارم .     خیلی بی حالم  فردا تولد امام رضاست یادش بخیر عزیزم . دلم خیلی گرفته  قشنگم می خوام داد بزنم که چرا ؟ چرا ؟ این چه سهم زندگیست ؟   نمی دونم چقدر باریدم   کاش مرده بودم . . . . چرا عزیزم . . . به کدام گناه و کوتاهی ؟   خدایا تو شاهد باش که همه ء صبرها واسه آرامش اونه اما . . . می خوام نباشم می خوام بمیرم .     تو مرکزم مثل هر روز . . . بنده خدا آقای کلهر که . . .

خدایا نجاتم بده . مهربان انتظارم را به پایان رسان  ای قادر مطلق  معجزه ات را به من نشان بده .

-----------------------------------

پاورقی : خر بیار باقلی بار کنیم !!  نگفتم ؟! بیا و ببین . اون تو اتوبوس ! این تو مرکز ! و بنده ی خدا شد کلهر که .

بنام خدا      28/7/89    دیشب یه مقدار آشپزی کردم  چون قراره امروز تا 7 مرکز باشم  ساعت 15/8 رسیدم مرکز و روزم رو بعد از احوال پرسی و سلام علیک با بقیه با یه مصاحبه شروع کردم . خدایا کمکم کن .            ساعت 30/1 بود که بعد از آماده کردن میز غذا رفتم بالا برای نماز  سعی کردم که حضور نداشته باشم تا هرکسی راحت ناهارش رو بخوره و در آخر اصرار آقایون که نکنه فکر بد کنند و توی رودربایستی بمونند رفتم سر میز و بعداز 5 دقیقه بلند شدم تا ساعت 7 مرکز بودم و در یک جلسه مشاوره کودک نیز بودم . و بعد راهی خونه ء مهین شدم . و شب هم همون جا خوابیدم تا مزاحم اونا برای آوردن من نشند عزیزم .  دلم می خواد زار بزنم .

خدایا من و در آغوشت پناه بده که سخت به آغوش پر از لطفت نیازمندم

خدایا مهربانا معجزه ات رو نصیبم کن که بی صبرانه منتظرم .

----------------------------------------

پاورقی : خاک عالم تو سر این خدایت که آغوشش و گوشش بدهکار درخواست و حرفهایت نیست !!! راستی از کلهر کاری ساخته نیست ؟ آقای راننده تاکسی چطور ؟!

عصر کار

بنام خدا   29/7/89 دیشب حول و حوش 30/11 بود که خوابیدم و اولین شبی بود که زود خوابیدم شاید چون خیلی خسته بودم ولی از اون طرف از ساعت 30/3 بیدار و بیدار    فاطمه موبایلشو زنگ گذاشته بود که صبح زود بیدار بشه هرچی زنگ زد خواب بود . دلم نیومد بیدارش کنم کاش منم این قدر راحت و آروم می خوابیدم .  بعد هم ساعت زنگ زد که مهین اومد و ساعت و برد و بالاخره پا شدم نماز خوندم و دراز کشیدم و منتظر که بیدار بشن . با خودم میگفتم کجایی عزیزم توی این مدت هرگز نتونسته بودم خودم و راضی کنم که یه شب بیرون از خونه سر کنم هرچند اگه چاره داشتم بر می گشتم  ( ماشین داشتم مثل تو ) .                        ساعت 8 راهی دادگاه شدم و بالاخره 20/11 رسیدم خونه و یکسری کار برای آماده شدن واسه فردا که میهمان دارم و بعدش دوش و نماز و یه چرت نیم ساعته و مثل همیشه نگاه به ساعت و یادآوری زمانهای مختلف این که کی رسیدی  و کی ساعت  استراحت و کی میری و ساعت شام و آخر شب هم بازو و بسته کردن در و چند تا حرکت که دیگران فکر کنند اومدی خونه آخر . ( مثل ما مردم احمقند ) خنده داره عزیزم . 30/1 دراز کشیدم خدا کنه بخوابم .

خدایا به لحظه هایی که علی کمیل را سر در چاه زمزمه می کرد به این انتظار پایان بده و مهرت رو نصیبم کن.


مشخصات

  • جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید
  • کلمات کلیدی: ساعت ,خدایا ,آقای ,مرکز ,کلهر ,بیدار ,آقای کلهر ,دراز کشیدم ,خدایا مهربانا ,آقای جوادی ,رسیدم مرکز
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

فال تلفنی خوب 09196518128 دانشکده سما واحد یزد پزشکی رزمی کده vahid584 سایت خاص ملودی گرافیک Don غلغله... Yahya